يادداشت‌های ادبی


:: از مهدی جهاندار ::

2
نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود
مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

مي سوختم در آتش و از دست روزگار
تبَّت يدي' ابي لهبٍ ، تب نرفته بود

گفتم كه ذكر يارب خود را عوض كنم
از خاطرم تمامي مطلب نرفته بود

اياك نعبد شد و اياك نستعين
اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستي نوشت نام تو را : نون والقلم
حتي قلم به سمت مركب نرفته بود

ناگه ستاره اي بدرخشيد و ماه شد
مستي هنوز از سر يارب نرفته بود

نام تو با پيامبران نسبتي نداشت
گويي به بندگان مقرب نرفته بود

مثل من و تو بنده اي از بندگان عشق
يعني به هيچ ملت و مذهب نرفته بود

آمد بهار من كه قرار از دلم ربود
آمد نگار من كه به مكتب نرفته بود

فالي زدم به خواجه و خواب از سرم پريد
نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود

H   O   M   E

پنجره شعر